تبليغاتX
بودنت یه قصه بود.....

بودنت یه قصه بود.....

 

 

گل و پروانه

                                

:گل به پروانه گفت

 .ببین سرنوشت ما را از هم جدا کرده

 .من میمانم اما تو به هر سو که بخوای بال و پر میگشایی و میروی با این همه ما دل در بند مهر یکدیگر داریم

.............ولی افسوس

.تو همیشه در سفری و من همچنان زندانی زمینم

.چقدر آرزو داشتم که با تو پرواز کنم تا مسیر تورا عطراگین سازم

.تو پیوسته در میان گل ها در پروازی اما من تنها سایه خودم را نظاره میکنم که با گردش خورشید دور من میچرخد

;تو میروی و باز میگردی و دوباره آهنگ رفتن میکنی

 .اما هر سپیده دم مرا میبینی که همچنان برجایم ایستاده ام و اشک میریزم

.ای پروانه برای اینکه عشقمان پایدار بماند یا تو چون من در زمین ریشه کن و یا به من بال و پری ده تا مثل تو پرواز کنم


+ نوشته شده در  2009/11/17ساعت 1:6  توسط تینا  | 

 

فرق من و تو

                                


گفتی عاشقمی

.گفتم دوست دارم

گفتی اگه یه روز نبینمت می میرم

.گفتم من فقط ناراحت می شم

گفتی من به جز تو به کسی فکر نمی کنم

!گفتم من اتفاقا به خیلی ها فکر می کنم

گفتی تا ابد تو قلب منی

.گفتم فعلا تو قلبم جا داری

گفتی اگه بری با یکی دیگه من خودمو می کشم

.گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه من فقط دلم می خواد طرفو خفه کنم

....گفتی

گفتم.... حالا فکر کردی فرق ما این هست؟

.....نه! فرق من اینه که تو دروغ می گفتی و من راست می گفتم

+ نوشته شده در  2009/11/15ساعت 15:30  توسط تینا  | 

 

!...بهار عشق

                                

تو همان عابری هستی

که خزان دلم را با گامهایت بهار عشق کردی

تو تکرار بارانی

و نگاهت تابلوی قشنگ شبی زیباست

!...که مرا می خواند

 

+ نوشته شده در  2009/10/25ساعت 16:39  توسط تینا  | 

 

... مرا اندکی دوست بدار ولی طولانی

                                

.من پذیرفتم که عشق افسانه است. این دل درد آشنا دیوانه است

.می روم شاید فراموشت کنم. با فراموشی هم آغوشت کنم

.می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش

. گر چه تو تنها تر از ما می روی

. آرزو دارم شبی عاشق شوی

.آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را

.می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی

.می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

می رسد روزی که شبها در کنار عکس من

.نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

+ نوشته شده در  2009/10/20ساعت 0:14  توسط تینا  | 

 

! خاطراتش را به من بخشيد و رفت
 
                                
 
... آمداما بی صدا خندید و رفت ... لحظه ای در کلبه ام تابید و رفت
...  آمد از خاک زمین اما چه زود ... دامن از خاک زمین برچید و رفت
 ... دیده از چشمان من پنهون نمود ... از نگاهم رازها فهمید و رفت
... گفتم اینجا روزنی از عشق نیست ... پیکرش از حرف من لرزید و رفت
... گفتم از چشمت بیفشان قطره ای ... ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت
... گفتمش من را مبر از خاطرت ... خاطراتش را به من بخشید و رفت
 
            
 
... سالها بعد یاد تو از خاطرم خواهد گذشت و نخواهم دانست کجایی
اما
سلام و ارزوی من برای تو خوشبختی تو را در خواهد یافت و در بر خواهد گرفت
... و احساس خواهی کرد اندکی شادتر و اندکی خوشبخت تر و نخواهی دانست که چرا
+ نوشته شده در  2009/10/19ساعت 23:41  توسط تینا  | 

 

..... هیچکسی زیبا نمیشه

                               

دیدی خواستن میون من و تو را ابری کنن ؟

تو نگفتی به هشون برید٬ چه حرفا٬ نمیشه ؟ 

مگه از من چه شنیدی که یهو دلت شکست ؟

دل عاشق بیشتر از یک دفعه رسوا نمیشه ؟

چه شبایی که نشستم به جز من بگی نه٬ یا نمیشه ؟

اینه رسمش ؟ تا یه چیزی شنیدی باورت بشه ؟

.این جوری که قصه مون عبرت دنیا نمیشه

                               

سخته٬ یکی بهت بگه ستاره شو بچینمت

یه کم که بگذره بگه٬ دیگه نیا ببینمت

+ نوشته شده در  2009/10/15ساعت 22:9  توسط تینا  |